نوشتن یا ننوشتن
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: قاسم شیری - جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

دیروز خریدمش. رفته بودم چرخی توی بازار پرنده فروش ها بزنم. فروشنده اش مرد چهل ساله ای می زد. لاغر بود و سبزه. می گفت خودش این پرنده را گرفته است. ولی معلوم بود که خالی می بندد. آدم بی حوصله ای بود. خیلی چیز ها ازش پرسیدم که جواب بیشترشان نمی دانم بود. حتی نمی دانست اسم پرنده ای که می فروشد چیست. وقتی گفتم شکل و شمایل پرنده به سیمرغ می خورد با بی تفاوتی گفت شاید. ولی جریان گرفتن پرنده را با ذوق تعریف می کرد. انگار از خیال پردازی خودش خوشش آمده باشد. می گفت توی لانه اش بالای دودکش یک خانه متروکه گیرش انداخته. فکر کنم سیمرغ را با لک لک اشتباه گرفته بود. هر چند تنها شباهت آنها پرنده بودنشان است. وقتی داشت پرنده را توی قفس می گذاشت گفت که احتمالا باید یک چیزی بین عقاب و طاووس باشد و خوبیش این است که نتیجه ازدواج فامیلی نیست. با این جمله آخر لبخندی زورکی هم تحویلم داد. دندانهای زردش بدجوری توی ذوق می زدند.

از روی کنجکاوی خریدمش. حالا هم نمی دانم چکارش کنم. شاید یک چند روزی نگه دارم بعد هم بفروشم. می گویند پیر که می شود خودش را آتش می زند و جوان و سرحال از آتش بیرون می آید. من باور می کنم ولی حاضر نیستم تا  آن موقع نگهش دارم. جوان است. پیرشدنش را من که هیچ، نوه من هم نمی بیند. شاید فروختم و به جایش یک قناری گرفتم. دست کم برایم چهچه می زند.  نظرت چیه؟ شاید هم یک طوطی خریدم. یک چند ماه وقت می گذارم دو سه تا کلمه یادش می دهم. سر گرم کننده است. یا نه! اصلا یک خروس می گیرم. صبح ها بیدارم می کند. هر وقت هم حوصله ام سر رفت می برم جنگ با خروس همسایه.

 درست است که هیچکدام سیمرغ نیستند، هیچکدام این نگاه گیرا را ندارند، زندگی هیچکدام هیجان انگیز نیست؛ ولی خوب مگر من و تو از یک پرنده چی می خوایم؟ دو سه روز سرمان را باهاش گرم می کنیم. بعد هم می رویم سراغ یک سر گرمی دیگر. خوب داشتی می گفتیٍٍ؛ دیگه چه خبر؟   

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :