نوشتن یا ننوشتن
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: قاسم شیری - یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

سلام!

يک داستان کوتاه و يک شعر کوتاه تر که ربطی هم به هم ندارند

  

مینی بوس جلوی پایم از نفس می افتد. تند در را باز می کنم و خودم را بالا می کشم. نیازی نیست مسیرش را بپرسم. چند هفته ای می شود که این راه پر دست انداز را با این مینی بوس می روم و می آیم.  جای خالی زیاد است. با چهره های آشنا احوال پرسی می کنم و روی یک صندلی که کمی تمیزتر از بقیه است می نشینم.روی صندلی جلویی پیر مردی دارد يک کتاب قدیمی را ورق می زند. کنجکاوم می کند. تا حالا ندیده ام کسی این وقت صبح آن هم توی این مینی بوس کتاب بخواند. خودم را جلو می کشم تا بتوانم نوشته های کتاب را ببینم. کتاب خیلی قدیمی است. این را می شود از  ورقهای زردش و جلدی که ندارد فهمید. کتاب شعر است انگار. به زور یکی دو مصراعش را می توانم بخوانم. حکایت طوطی و بازرگان است. پیر مرد کتاب را می بندد. دستش به عصایش می گیرد و بلند می شود. دست اندازهای راه بیشتر شده اند. پیرمرد به سختی تعادلش را نگه می دارد. چند بار هم برای اینکه نیفتد به صندلی های کناری چنگ می زند.

- آقای... راننده... نگ...ه دار

سکوت مینی بوس را با این جمله و سه چهار تا سرفه  کشدار می شکند. صدای بلند راننده چرت دو سه نفری را که نزدیک به او نشسته اند پاره می کند.

- ایستگاه نداریم اینجا پدر جان!

پیرمرد قبل از اینکه جوابی بدهد دستش را از پشتی صندلی بر می دارد و به طرف راننده دراز می کند. شاید می خواهد التماس کند. اما با یک دست انداز کوچک تعادلش را از دست میدهد و وسط مینی بوس ولو می شود. سر و صدای مسافرین بلند می شود.

- آقا نگه دار این پیر مرد پیاده بشه. این بنده خدا نمی تونه راه بره.

- آقای راننده صواب داره. پیادش کن.

- د... نگه دار دیگه خوش انصاف!

پیرمرد حالا دیگر کف مینی بوس نشسته است و پشت سر هم سرفه می کند. راننده ترمزمی کند. دو نفر زیر بغل پیر مرد را می گیرند و بلندش می کنند ولی نمی تواند روی پایش بایستد. چند دقیقه ای طول می کشد تا پیاده اش کنند. کنار خیابان روی جدول می نشانندش. راننده انگار خیلی عجله دارد. دستش را روی بوق می گذارد و زیر لب غر می زند. دو مسافر پیاده شده تند سوار میشوند و مینی بوس با یک گاز از جا کنده می شود. پیرمرد لباسش را می تکاند.  فرزو چابک بلند می شود و لبخند زنان راهش را می کشد و می رود. سرم را بر می گردانم تا واکنش بقیه را ببینم. کسی انگار چیزی ندیده است. راننده همچنان دارد غر می زند.

............................................................................................................................................

ای رفیق از ما مرنجان دل

زیستن سخت است

چرخ را دیگر مرامی نیست

راست می گویی :

بر مدار پستی و نیرنگ می چرخد

کار را از گرده مردان بی غش می کشد

اما

سهم آنان را ز کام خویش

بر دو رویان نصیحت گوی می بخشد

زیستن سخت است

زیستن سخت است و مرگ آسان

راست می گویی... 

    

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :