نوشتن یا ننوشتن
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: قاسم شیری - پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

افسانه دارآباد (۲)

 

خوب کجا بودم؟ ها! داشتم از جمشید خان برایتان می گفتم. مرد کوه بود و شکار. اینطوری که می گویند با دیوها هم رفت و آمد داشته. هر سال فصل گرما به کوه می زده و یک ماهی آنجا به شکار و همنشینی با دیوها می پرداخته. هر بار چیزهای نو از آنها یاد می گرفته و موقع برگشتن به مردم یاد می داده. برای همین کم کم رفتن و برگشتن جمشید خان برای دارآبادی ها مهم می شود. موقع رفتن تا پای کوه بدرقه اش می کنند و آمدنی به پیشوازش می روند. مدتی او را روی دوش خود می برند و می آورند. بعدا تخت روانی درست می کنند که او رویش می نشیند و دوازده نفر آنرا می کشند. چند سالی که می گذرد زمان پیشواز و بدرقه بیشترمی شود و مدت شکارو در کوه ماندن جمشید خان کمتر. بعد هم مردم همه چیز را فراموش می کنند و جمشید خان را تا پای کوه می برند و بر می گردانند بدون اینکه از تخت پیاده شود. این می شود کار هر سال مردم و اسمش را هم می گذارند جشن دیو خوان. جمشید خان هم می گوید که برای حرف زدن با دیوها نیازی به ماندن در کوه ندارد و می تواند از روی تخت با آنها حرف بزند ودر یک نیمروز آنچه را که برای یک سال لازم است از آنها بیاموزد. در یکی از همین جشن های دیو خوان کسی خبر می آورد که چادر نشینهای تازیان با یک لشکر آدم گرسنه برای غارت دارآباد آمده اند. جمشید خان دستور می دهد که تخت روان را به آبادی برگردانند. ولی تا آنها برسند تازیانی ها دارآباد را می گیرند. تازیانی ها که از داستان جمشید خان و دیوها خبر داشتند از او جای آنها را می پرسند. جمشید خان نشانی می دهد ولی تازیانی ها نمی توانند دیوها را پیدا کنند و فکر می کنند که جمشید خان نشانی درست نمی دهد. خان تازیان دستور می دهد هر ماه دو نفر از دارآبادی ها را برای پیدا کردن دیوها به کوه بفرستند و اگر دست خالی برگشتند آنها را بکشند. دو نفر اول دست خالی بر می گردند و در دم کشته می شوند. بعدی ها که می روند دیگر بر نمی گردند. دو سه سالی می گذرد و دارآباد کم کم از جمعیت خالی می شود. یکی از دارآبادی ها به اسم کاوه که همه پسرهایش را تازیانی ها برای پیدا کردن دیوها راهی کوه کرده بوده اند پیش خان می رود و می گوید که اگر اجازه بدهد با جمشید خان به کوه برود حتما دیوها را پیدا می کند. خان قبول نمی کند و او را تنها به کوه می فرستد. کاوه چند نفری از دارآبادی های سرگردان در کوه را که از سرما و گرسنگی جان به در برده بودند پیدا می کند و با یک شبیخون، دارآباد را از چنگ تازیانی ها در می آورد و جمشید خان را با احترام به خانه اش بر می گرداند. مردم از خوشحالی هفت شبانه روزجشن می گیرند. شب هفتم جمشید خان دو تا از سوار کارهای دارآباد را به خانه اش می خواند و به آنها دستور می دهد که هر کدام پرچمی از کاوه بگیرند و از بامداد تا نیمروز یکی رو به آفتاب و دیگری پشت به آفتاب بتازند و نیمروز هر جا که رسیدند پرچم را  بر زمنین بکوبند. فردای آنروز پس از رفتن دو سوار جمشید خان مردم دارآباد جمع می کند و به آنها می گوید که برای ماندگاری آنها زمینهای دارآباد را سه بخش کرده است. زمینهای دست راستی دارآباد را به تارا و زمینهای دست چپی را به سلم واطراف دارآباد را به ایرج می دهد. اینها پسران جمشید بودند. مردم را هم  آزاد می گذارد که هر کجا زمین خواستند بردارند و رعیت یکی از این خوانها شوند. یک عده با تارا  رو به آفتاب می روند و تارآباد را کنار پرچم کاوه بنا می کنند. یک عده هم با سلم پشت به آفتاب میروند و سلمیه را کنار پرچم کاوه می سازند. بقیه هم با ایرج در دارآباد می مانند. ها؟ نه بچه های من! جهت ها را اشتباه نگفتم. تارآباد   اصلی همان شرق دارآباد بوده. حالا چرا الان سمت غرب است داستانی دارد که بعد برایتان خواهم گفت.

جشن دیوخوان بعد از رفتن تازیانی ها باز هم از سر گرفته می شود اما جمشید خان دیگر از تخت روان استفاده نمی کند و پای پیاده با مردم به کوه می رود. با این وجود اولین جشن خیلی با شکوه تر از جشن های قبل از آمدن تازیانی ها برگزار می شود. خان های نو یعنی تارا، سلم و ایرج برای سپاسگزاری از پدر هدیه های زیادی پیش کش می آورند. جمشید خان تنها هدیه ایرج را قبول می کند و هدیه های تارا و سلم را بر می گرداند. این کار کینه ایرج را در دل تارا و سلم می کارد و دعوای چندین و چند ساله ای را باعث می شود. یک عده می گویند جمشید خان چون در اوج احترام با آمدن تاز یانی ها به خواری افتاده بود کینه همه را به دل داشت و نمی خواست خان های بعد از او روی آسایش ببینند. یک عده دیگر هم می گویند کار جمشید خان کارستان است. چون وقتی می بیند که داآباد به راحتی می تواند از بین برود با بخش کردن آن به سه آبادی و جنگ انداختن بین آنها ماندگاری و آمادگی او را  در برابر دشمنانش بیمه می کند. 

 

ادامه دارد         

 
نویسنده: قاسم شیری - سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

افسانه دارآباد (1)

 

نمی دانم از کجا شروع کنم. نقل یکی دو سال نیست که؛ باید هفت پشتمان را نبش قبر کنم برای یک جواب ساده. تازه از کجا معلوم این رنج به گنجش بیرزد. شما چند نفر کار و زندگی ندارید؟ حالا نمی شود مثل بقیه، این فکرهای بی نتیجه را کنار بگذارید. به من نگاه کنید. عمرم را برای این سوالها گذاشته ام. پای صحبت هر  بزرگ و کوچکی نشسته ام. چه چیزی دستگیرم شده؟ یک مشت داستان با یک جوال نیش و کنایه. البته ناراضی نیستم. برای خریدن یک اسب جوان باید دو تا اسب پیر فروخت. این رسم زمانه است.

بله بچه های من! دارآباد روزگاری برای خودش ملکی بوده و حالا نیست. روزگاری انبار خان دارآباد هفتاد دفتر برای نگهداری حساب خراج هفتاد آبادی داشته و حالا ما باید خرابه های این انباررا  به رخ  تارآبادی ها بکشیم که نگویند پدران ما همدیگررا  می خوردند. نمی دانم شاید هم آنها اینطور فکر نمی کنند. از تارآبادی ها آنهایی که دارا خان را می شناسند برایش احترام قایلند. دارا خان آدم بزرگی بوده؛ این را دوست دشمن می گویند. دارآباد آدم های بزرگی به خودش دیده. می گویند آدم ابوالبشر بعد رانده شدن از بهشت پای همین کوه های دارآباد حوا را دوباره پیدا می کند. بعد از گناهی که از اوسر زده بود صورتش مثل زغال سیاه بوده. پای همین کوه سفید سنگ آنقدرگریه می کند  که صورتش پاک شده واز اشکهایش چشمه راه می افتد؛ همین سیاه چشمه که هنوز هم از کنار دارآباد رد می شود.

 می گویند دارآباد پایتخت حضرت سلیمان بوده. سنگ شاهی،  که حتما پای کوه رستم دیده اید، در اصل تخت بلقیس بوده که هدهد برای حضرت سلیمان می آورد. چند سال پیش هم یکی از اهالی چند تا تخته قدیمی پیدا کرده بود که رویش شکل های عجیب و قریبی کنده بودند. شکل های عجیبی از چند پرنده و حیوانی که کسی نمی شناخت. می گفت شک ندارد که تخته ها مال کشتی نوح است. یعنی بعد از سیل و طوفان، کشتی نوح توی دارآباد به گل می نشیند. خوب اگر تخته ها تخته کشتی باشند حرفش درست است. نزدیک دارآباد دریایی نیست که کشتی وجود داشته باشد. من آن تخته ها دیده ام  ولی حرف او را قبول ندارم. نمی دانم شما داستان جمشید خان را شنیده اید یا نه. اولین خان دارآباد بوده. در اصل دارآباد را او ساخته است. تا همین چند سال پیش اهالی دارآباد فکر می کردند خرابه انبار دارا خان، خانه جمشید خان بوده. ولی  دو سه تا از دفتر های حساب و کتاب دارا خان که سالم مانده بود پیدا شد و معلوم شد که اهالی اشتباه میکنند.  اینطوری که می گویند جمشید خان یک زمستان سرد و یخ بندان برای پیدا کردن جایی که بتوان از سرما و گرسنگی جان بدر برد  با خانواده اش از کوه ها رد می شوند و سنگ بنای دارآباد را اینجا می گذارند. توی برف بوران زمستان بالای کوه رفتن خودکشی است. جمشیدخان و خانواده اش تمام مسیر گردنه تبارکش را از زیر برف نقب می زنند. من فکر می کنم آن تخته ها تنها وسیله این خانواده برای نقب زدن بوده. برای کندن و جابجا کردن برف و برای سقف زدن به تونل موقع استراحت.

من بی دلیل این حرف را نمیزنم.  چند ماهی توی معدن کار کرده ام. چند تا کارگاه لنج سازی هم دیده ام. تخته کشتی و تخته سقف تونل را می توانم از هم تشخیص دهم. سرتان را درد نیاورم. این چند تا داستان کهنه را گفتم که رگ و ریشه دارآباد را بدانید. خوب چایی تان بخورید تا سرد نشده. من هم یک سیگار روشن کنم کمی حوصله ام بیاید سر جایش برای باقی داستان.

ادامه دارد                    

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :