نوشتن یا ننوشتن
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
 
نویسنده: قاسم شیری - پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤

 

اينجا دلم برای تو هی شور می زند

از خود مواظبت کن و نگذار هيچوقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحتست

من باورم نمی شود اخبار هيچوقت...

                                                 « نجمه زارع »

نجمه زارع غزل سرای جوان و با استعداد در گذشت. به خانواده ماتم ديده اش و به خانواده ادبيات کشور تسليت می گويم. يادش همواره گرامی باد.

.............................................................................................................................................. 

افسانه دارآباد (۳)

 

جمشید خان عادت قدیمش را از سرمی گیرد. هر سال اوایل تابستان به کوه می زند و تا آخر تابستان آنجا می ماند. اینکه باز هم با دیوها رفت و آمد می کند یا نه معلوم نیست. دست کم دیگر چیز جدیدی برای مردم نمی آورد. دارآبادی ها هم زندگی عادی شان را از سر می گیرند، با این فرق که شاخ و شانه کشیدن با تارآبادی ها بخشی از زندگی شان می شود. یک روز تابستان، که جمشید خان راهی کوه بوده، خبر می آورند که تارآبادی ها جای پرچم را عوض کرده اند و بخشی از زمینهای دارآباد را گرفته اند. ایرج چند نفر را بر می دارد و به سمت دارآباد حرکت می کند. هرچه جمشید خان  به آرامش می خواندش ومی گوید که قبل از حمله شرایط را بسنجد، گوش نمی کند. با آدمهایش تا تارآباد می تازد و به دست تارآبادی ها، که کمین کرده بودند، اسیر می شود. تارآبادی ها کسی پیش جمشید خان می فرستند و می گویند که اگر ایرج را زنده می خواهد باید قبول کند مرز دو آبادی از نو تعیین شود. یعنی دوباره یک سوار از بامداد تا نیمروز بتازد و هر جا رسید مرز دو آبادی شود. جمشید خان با بزرگان دارآباد مشورت می کند و وقتی پذیرش آنها را می بیند می پذیرد. آریا، که یکی از سوارکارهای خوب دارآباد بوده و اسبش رخش را در هفت پارچه آبادی می شناختند، از جمشید خان برای این کار رخصت می خواهد. پدر آریا تلاش زیادی می کند که مانع رفتنش شود. می گویند نمی خواسته تنها پسرش را از دست بدهد. به نظر من که اینطور نیست. پدر آریا از آن مرد های دنیا دیده بوده. وقتی آریا اصرار او را برای نرفتن می بیند می پرسد: تو افتخار نمی کنی که پسرت دارآباد را نجات می دهد؟ اوپاسخ می دهد: من ننگم می آید که پسر من باعث شود مردم در چنین روزی به پشتی هایشان لم بدهند و چشم به راه بدوزند.

آدم دانایی بوده این مرد. من داده ام این حرفش را با خط خوب نوشته اند و زده ام به دیوار که همیشه جلوی چشمم باشد. آریا حرف پدر را نشنیده می گیرد و سپیده دم روز تعیین شده از پای کوه سفید سنگ به سمت تارآباد می تازد. همه حدس می زدند که تارآبادی ها دست روی دست نمی گذارند. حدسشان هم درست بود.  آنها اول شیر درنده ای را که دو روز تمام گرسنه نگه داشته بودند توی راه رها می کنند. شیر یکی دو بار به آریا حمله می کند و عقب می نشیند تا اینکه با ضربه سم رخش بر فرقش از پای در می آید. پای آریا زخمی می شود ولی او بی اعتنا به تاخت ادامه می دهد. یک ساعتی که می تازد چند نفر کمان به دست سر راهش سبز می شوند و او را تیر باران می کنند. آریا روی اسب خم می شود ولی تیرها مشکش را پاره می کنند. تارآبادی ها نمی خواستند در این مبارزه خود خواسته ببازند. فکر همه چیز را کرده بودند. وقتی آریا به گردنه اژدها می رسد، صخره بزرگی را از کوه به سویش می غلطانند. اگر رخش نمی ایستاده ،حتما هر دو زیر آن صخره له می شدند. صخره با فاصله چند متری از کنار آریا رد می شود؛ ولی سنگ ریزه هایی که به اطراف پرت می کند سر و صورت آریا و رخش را زخمی می کند. آرش تاخت از سر می گیرد. زخم و تشنگی بی تابش می کند. کنار راه زنی را می بیند بلند بالا و زیبا که با کوزه آبی، آرام پیش می آید. پیش از اینکه کاری بکند زن با اشاره دست از او می خواهد لگام بکشد و گلویی تر کند. آریا لگام می کشد،  ولی زنی با پای پیاده و کوزه ای بر دوش، آنهم جایی که چند فرسنگ با نزدیکترین چشمه و آبادی فاصله دارد مشکوکش می کند. لگام را رها می کند و اسب را هی می کند. اما زن فرز و چابک خنجری از آستینش بیرون می کشد و کپل رخش را می شکافد. رخش اما همچنان می تازد. تارآبادی ها که فکر نمی کردند آریا تا اینجا پیش بیاید، این بار یک سوار چابک به اسم اولاد را می فرستند که مانع آریا شود. اولاد آنچه در چنته دارد می آزماید. آخر کار با کمند، رخش را نقش زمین می کند. رخش، که از خونریزی زیاد ضعیف شده بود، دیگر نمی تواند بلند شود. آریا بی درنگ کمند می اندازد و اولاد را از اسب پایین می کشد، سوار اسب او می شود و به سوی تارآباد شتاب می گیرد.  تارآبادی ها سوار دیگری می فرستند. این بار آریا پیش دستی می کند و قبل از اینکه او کاری بکند با کمندش او را از اسب به زیر می کشد. ولی به خاطر تشنگی و خونریزی، خودش هم از اسب می افتد و دست راستش می شکند. با هر زحمتی که هست دوباره سوار می شود و اسب را هی می کند. تارآبادی ها که شکست را جلوی چشمشان می بینند آخرین برگشان را رو می کنند. آنها سالها بود که جای دیوها را پیدا کرده بودند و پنهانی با آنها رفت و آمد داشتند. دیو ها معجون کوری سفید را یاد آنها داده بودند.  این معجون اگر به چشم کسی می خورد کورمی شد . ولی به جای اینکه همه جا را سیاه ببیند سفید می دید. داروی این کوری را هم به آنها یاد داده بودند. یکی از تارآبادی ها از این معجون به صورت آریا می پاشند و به او می گوید که اگر راه آمده رابه همراه او به تاخت بر گردد سر نیمروز داروی کوری را به او می دهد. آریا که توان ادامه دادن در خود نمی بیند کوری را به خیانت ترجیح داده و همانجا می ماند. داوران، نزدیک غروب پیکر نیمه جان آریا را پیدا می کنند وپرچم را همانجا بر زمین می کوبند.

ادامه دارد

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :