دیروز خریدمش. رفته بودم چرخی توی بازار پرنده فروش ها بزنم. فروشنده اش مرد چهل ساله ای می زد. لاغر بود و سبزه. می گفت خودش این پرنده را گرفته است. ولی معلوم بود که خالی می بندد. آدم بی حوصله ای بود. خیلی چیز ها ازش پرسیدم که جواب بیشترشان نمی دانم بود. حتی نمی دانست اسم پرنده ای که می فروشد چیست. وقتی گفتم شکل و شمایل پرنده به سیمرغ می خورد با بی تفاوتی گفت شاید. ولی جریان گرفتن پرنده را با ذوق تعریف می کرد. انگار از خیال پردازی خودش خوشش آمده باشد. می گفت توی لانه اش بالای دودکش یک خانه متروکه گیرش انداخته. فکر کنم سیمرغ را با لک لک اشتباه گرفته بود. هر چند تنها شباهت آنها پرنده بودنشان است. وقتی داشت پرنده را توی قفس می گذاشت گفت که احتمالا باید یک چیزی بین عقاب و طاووس باشد و خوبیش این است که نتیجه ازدواج فامیلی نیست. با این جمله آخر لبخندی زورکی هم تحویلم داد. دندانهای زردش بدجوری توی ذوق می زدند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از روی کنجکاوی خریدمش. حالا هم نمی دانم چکارش کنم. شاید یک چند روزی نگه دارم بعد هم بفروشم. می گویند پیر که می شود خودش را آتش می زند و جوان و سرحال از آتش بیرون می آید. من باور می کنم ولی حاضر نیستم تا  آن موقع نگهش دارم. جوان است. پیرشدنش را من که هیچ، نوه من هم نمی بیند. شاید فروختم و به جایش یک قناری گرفتم. دست کم برایم چهچه می زند.  نظرت چیه؟ شاید هم یک طوطی خریدم. یک چند ماه وقت می گذارم دو سه تا کلمه یادش می دهم. سر گرم کننده است. یا نه! اصلا یک خروس می گیرم. صبح ها بیدارم می کند. هر وقت هم حوصله ام سر رفت می برم جنگ با خروس همسایه.

 درست است که هیچکدام سیمرغ نیستند، هیچکدام این نگاه گیرا را ندارند، زندگی هیچکدام هیجان انگیز نیست؛ ولی خوب مگر من و تو از یک پرنده چی می خوایم؟ دو سه روز سرمان را باهاش گرم می کنیم. بعد هم می رویم سراغ یک سر گرمی دیگر. خوب داشتی می گفتیٍٍ؛ دیگه چه خبر؟   

 

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي مهرابي

به به. نگاه حداقلي به دمکراسي؟ مصيبت!

زهرا معتمدی

«جهان نه با صدای انفجاری مهيب بلکه با ناله و هق هق به آخر خواهد رسيد» سلام !بعد از مدتها به روزم !

بهرام کمالی

سلام٬با يه عاشقانه سپيد بروزم ومنتظر حضور و نظر شما...برقرار باشيد.

علیرضا_آذر

سلام هم گله ای رد پاتو ديدم آمدم سلامی کرده باشم و در ضمن دعوتت کنم به صر ف دو غزل از خودم **** آی عشق چهره آبيت پيدا نيست

گابريل گارسيا ماركز

قاسم جون جدا حسوديم ميشه بهت!!بابا يه داستان کوتاه نوشتی ۲۵ نفر نظر دادن.ما يه رمان ۱۵ جلدی نوشتيم يکی نگفت جلد اولش کيلو چند؟؟؟؟بابا ای ول!يه کم به ما یاد بده ببينيم چه جور ميشه معروف شد؟؟ديگه کسی به سرهنگ نامه نمی نويسه!!

علیرضا_آذر

سلام عزيز دلم ؛‌خيلی وقته منتظرتم ؛ کاری بکن !!

salam

tabe man modati ast shere tazei nagoftei?harfe tazei nadashti?

مجتبي.م

سلام تازه های ادبی در آدرس جديد به روز شد.