سلام!

يک داستان کوتاه و يک شعر کوتاه تر که ربطی هم به هم ندارند

  

مینی بوس جلوی پایم از نفس می افتد. تند در را باز می کنم و خودم را بالا می کشم. نیازی نیست مسیرش را بپرسم. چند هفته ای می شود که این راه پر دست انداز را با این مینی بوس می روم و می آیم.  جای خالی زیاد است. با چهره های آشنا احوال پرسی می کنم و روی یک صندلی که کمی تمیزتر از بقیه است می نشینم.روی صندلی جلویی پیر مردی دارد يک کتاب قدیمی را ورق می زند. کنجکاوم می کند. تا حالا ندیده ام کسی این وقت صبح آن هم توی این مینی بوس کتاب بخواند. خودم را جلو می کشم تا بتوانم نوشته های کتاب را ببینم. کتاب خیلی قدیمی است. این را می شود از  ورقهای زردش و جلدی که ندارد فهمید. کتاب شعر است انگار. به زور یکی دو مصراعش را می توانم بخوانم. حکایت طوطی و بازرگان است. پیر مرد کتاب را می بندد. دستش به عصایش می گیرد و بلند می شود. دست اندازهای راه بیشتر شده اند. پیرمرد به سختی تعادلش را نگه می دارد. چند بار هم برای اینکه نیفتد به صندلی های کناری چنگ می زند.

- آقای... راننده... نگ...ه دار<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سکوت مینی بوس را با این جمله و سه چهار تا سرفه  کشدار می شکند. صدای بلند راننده چرت دو سه نفری را که نزدیک به او نشسته اند پاره می کند.

- ایستگاه نداریم اینجا پدر جان!

پیرمرد قبل از اینکه جوابی بدهد دستش را از پشتی صندلی بر می دارد و به طرف راننده دراز می کند. شاید می خواهد التماس کند. اما با یک دست انداز کوچک تعادلش را از دست میدهد و وسط مینی بوس ولو می شود. سر و صدای مسافرین بلند می شود.

- آقا نگه دار این پیر مرد پیاده بشه. این بنده خدا نمی تونه راه بره.

- آقای راننده صواب داره. پیادش کن.

- د... نگه دار دیگه خوش انصاف!

پیرمرد حالا دیگر کف مینی بوس نشسته است و پشت سر هم سرفه می کند. راننده ترمزمی کند. دو نفر زیر بغل پیر مرد را می گیرند و بلندش می کنند ولی نمی تواند روی پایش بایستد. چند دقیقه ای طول می کشد تا پیاده اش کنند. کنار خیابان روی جدول می نشانندش. راننده انگار خیلی عجله دارد. دستش را روی بوق می گذارد و زیر لب غر می زند. دو مسافر پیاده شده تند سوار میشوند و مینی بوس با یک گاز از جا کنده می شود. پیرمرد لباسش را می تکاند.  فرزو چابک بلند می شود و لبخند زنان راهش را می کشد و می رود. سرم را بر می گردانم تا واکنش بقیه را ببینم. کسی انگار چیزی ندیده است. راننده همچنان دارد غر می زند.

............................................................................................................................................

ای رفیق از ما مرنجان دل

زیستن سخت است

چرخ را دیگر مرامی نیست

راست می گویی :

بر مدار پستی و نیرنگ می چرخد

کار را از گرده مردان بی غش می کشد

اما

سهم آنان را ز کام خویش

بر دو رویان نصیحت گوی می بخشد

زیستن سخت است

زیستن سخت است و مرگ آسان

راست می گویی... 

    

/ 21 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
farzad

داستانک را هم خواندم. رمز داستان را نفهميدم. یک دقيقه صبر کن ... / دوباره خواندم. آهان حالا فهميدم. رمز اينجاست:« پیرمرد لباسش را می تکاند. فرزو چابک بلند می شود و لبخند زنان راهش را می کشد و می رود». / بعضی وقتها از خنگیم خودم هم تعجب می کنم. / جالب بود و بايد بکرتر و نابتر از اين باشد. داستان طوطی و بازرگان هم قرينهء جالبی برای کشف رمز بود. موفق و مويد باشي.

zita

سلام.روزگار غريبی است٫آدم خودش را ميکشد و صبح تا شام٫هزار بدبختی را تحمل ميکند ولی همين چيزهای کوچک است که براستی آدم را خوشحال ميکند نه يک سفر دو هفته ای در يک جای آرام و خوش آب و هوا!

mehdi----->>>daftareshgh**

salam doste aziz... khobi?...... roze madar ro behet tabrik migam... montazere hozoret dar daftare eshgh hastam... yahagh.....

meysammataji

salam. formalysme no manyfesty jadyyd dar shher masere iran. be weblog byayyd va nemonehayy az sheer ha ra bekhanyd . be dygaran eyyn etefaghe bozorg ra begooyd.

پوريا سوري

سلام ... خوبی ... هر دو وبلاگ زمستان است و دشواری به روزه منتظرت هستم ... يا حق

علیرضا_آذر

سالم هم گله ای يه کو چو لو به روزم ؛ نور باران کن ....آی عشق چهره آبيت پيدا نيست..... راستی من هر وقت شعر اين پستو ميخونم نمی دونم چرا ياده داشاکل می افتم ....

بهرام کمالی

سلام٬ با يه کار سپيد بروزم و منتظر حضور و نظرتون.