انگشت شمارند داستانهای خاور زمين که جهانی شده باشند و هزار و يکشب از اين انگشت شماران است. داستانی که پس از گذشت چندين سده از پديد آمدنش هنوز در سرتاسر جهان خواننده دارد، از رويش فيلم ساخته می شود و آموزگار نويسندگان بزرگی چون مارکز است.

 

شهرزاد من<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هیچ با خودت شمرده ای

این همه شب سیاه را

نه

روشن است

من ولی

بارها شمرده ام

این سیاه های ناتمام را

 

شهرزاد من

شهریار زخم خورده ام – این دلم

شب که می شود ز کف

تاب می دهد

خون به چشمهای خسته اش

می دود

نعره می کشد

قصه های من به رنگ تو

نه که کارگر نیفتدش

نه

تا دوباره آفتاب بر دمد

گرم می شود سرش به داستان

 

شهرزاد من

بر فراز قالی خیال

هر چه شهر بود گشته ام

از شکاف کوهها

گنج دزدهای تیره پوش را

در ربوده ام

از برای خواستهای مردمان خرد

غول سالخورده را

ازچراغ در کشیده ام

شاهزاده های بی شکیب را

در غبار کوره راه ها

پند گفته ام

نعش تلخک امیر شهر را

روی دوش خود

کو به کو کشیده ام

 

شهر زاد من

در هزار و یک شبی که رفته است

هر چه قصه بود گفته ام

هر چه راه بود رفته ام

این زبان دگر بریده است

پای من دگر نمی کشد

 

شهرزاد من

آفتاب

در ستیغ کوهها به خون نشسته است

شب دوباره میرسد

شهریار دل زمام خویش را

از خدای عقل

واستانده است

قصه ای نمانده است

 

شهرزاد من بیا

آخرین قصه را خودت بگو

 

زمستان ۱۳۸۳

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
zartosht

‌‌قاسم جون علی بود.ديدم .خوبه.ژيروز باشی.

مریم

سلام آقا. من بسیار از نوشته های شما لذت بردم راستش شبیه یکی می نویسید که من بسیار دوستش داشتم.آیا اسم واقعی شما علیرضا نیست؟علیرضا جان من هنوز منتظرت هستم. بسیار دوستت دارم.و می مانم تا برگردی.

نوشتن یا ننوشتن

نه مریم خانم/ نام و نام خانوادگی من بسیار خوانا در پایان نوشته های من آمده است. شما هم امیدوارم به علیرضایتان برسید.