دلم می خواست همرزم دلت باشم

در جنگی که دشمن ديو دلتنگی ست

و يا دهقان شوم تا برق شادی را

برای تا ابد

در چشمهايت کاشت بتوانم

دلم می خواست عاشق می شدم

تا دست در دستت

غمت را با غروبی شاعرانه رنگ می کردم

و يا ابر بهاران

تا به بارانی

غبار خستگی را از رخت آرام می شستم

دلم می خواست

اما کاری از دستم نمی آيد

چه دارد تک درختی پير

نه رودی

تا که در جامت فرو ريزد

نه بادی

تا که زلفت را برقصاند

نه صيادی

که آوازش

تورا شوری دگر بخشد

چه دشوار است

تو دلتنگی

و من کاری نمی آيد ز دستم٬ هيچ

تو دلتنگی

و اين عمريست رنجم می دهد دريا!

بهار ۱۳۸۱

/ 25 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zendehrood

سلام از اين که به من س زدين ممنونم . وبلاگ زيبايی دارين ... موفق باشيد .

Babak

سلام قاسم جان شعرهایت خیلی چشمگیر و جذاب است ، ما را حسابی حیران کردی، قاسم جان آیا مو قع سرودن این شعر ها به چیزی یا کسی فکر میکردی ؟ چون شعرهات خیلی به دل می شینه، دمت گرم و سرت خوش باد، بابک ، Ivry

davoud

شعرات محشره قاسم!

علی

دوست من.........مدتی است شعر تازه ای نگفته ای!!

رضا قاسمي

سلام عزيز/با يک غزل به روزم/سر بزن و حتما نظرت رو بگو/ممنون/پايدار باشی

آ___بامداد

سلام قاسم جان...ممنون که به کلبه پرژن بلاگی من سرزدی ....سرور ميهن بلاگ سريع تره رفتم اونجا البته وبلاگ قبلی رو هنوز دارم.....من واقعا در وبلاگ تو به آرامش خاصی ميرسم..........