افسانه دارآباد (1)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

نمی دانم از کجا شروع کنم. نقل یکی دو سال نیست که؛ باید هفت پشتمان را نبش قبر کنم برای یک جواب ساده. تازه از کجا معلوم این رنج به گنجش بیرزد. شما چند نفر کار و زندگی ندارید؟ حالا نمی شود مثل بقیه، این فکرهای بی نتیجه را کنار بگذارید. به من نگاه کنید. عمرم را برای این سوالها گذاشته ام. پای صحبت هر  بزرگ و کوچکی نشسته ام. چه چیزی دستگیرم شده؟ یک مشت داستان با یک جوال نیش و کنایه. البته ناراضی نیستم. برای خریدن یک اسب جوان باید دو تا اسب پیر فروخت. این رسم زمانه است.

بله بچه های من! دارآباد روزگاری برای خودش ملکی بوده و حالا نیست. روزگاری انبار خان دارآباد هفتاد دفتر برای نگهداری حساب خراج هفتاد آبادی داشته و حالا ما باید خرابه های این انباررا  به رخ  تارآبادی ها بکشیم که نگویند پدران ما همدیگررا  می خوردند. نمی دانم شاید هم آنها اینطور فکر نمی کنند. از تارآبادی ها آنهایی که دارا خان را می شناسند برایش احترام قایلند. دارا خان آدم بزرگی بوده؛ این را دوست دشمن می گویند. دارآباد آدم های بزرگی به خودش دیده. می گویند آدم ابوالبشر بعد رانده شدن از بهشت پای همین کوه های دارآباد حوا را دوباره پیدا می کند. بعد از گناهی که از اوسر زده بود صورتش مثل زغال سیاه بوده. پای همین کوه سفید سنگ آنقدرگریه می کند  که صورتش پاک شده واز اشکهایش چشمه راه می افتد؛ همین سیاه چشمه که هنوز هم از کنار دارآباد رد می شود.

 می گویند دارآباد پایتخت حضرت سلیمان بوده. سنگ شاهی،  که حتما پای کوه رستم دیده اید، در اصل تخت بلقیس بوده که هدهد برای حضرت سلیمان می آورد. چند سال پیش هم یکی از اهالی چند تا تخته قدیمی پیدا کرده بود که رویش شکل های عجیب و قریبی کنده بودند. شکل های عجیبی از چند پرنده و حیوانی که کسی نمی شناخت. می گفت شک ندارد که تخته ها مال کشتی نوح است. یعنی بعد از سیل و طوفان، کشتی نوح توی دارآباد به گل می نشیند. خوب اگر تخته ها تخته کشتی باشند حرفش درست است. نزدیک دارآباد دریایی نیست که کشتی وجود داشته باشد. من آن تخته ها دیده ام  ولی حرف او را قبول ندارم. نمی دانم شما داستان جمشید خان را شنیده اید یا نه. اولین خان دارآباد بوده. در اصل دارآباد را او ساخته است. تا همین چند سال پیش اهالی دارآباد فکر می کردند خرابه انبار دارا خان، خانه جمشید خان بوده. ولی  دو سه تا از دفتر های حساب و کتاب دارا خان که سالم مانده بود پیدا شد و معلوم شد که اهالی اشتباه میکنند.  اینطوری که می گویند جمشید خان یک زمستان سرد و یخ بندان برای پیدا کردن جایی که بتوان از سرما و گرسنگی جان بدر برد  با خانواده اش از کوه ها رد می شوند و سنگ بنای دارآباد را اینجا می گذارند. توی برف بوران زمستان بالای کوه رفتن خودکشی است. جمشیدخان و خانواده اش تمام مسیر گردنه تبارکش را از زیر برف نقب می زنند. من فکر می کنم آن تخته ها تنها وسیله این خانواده برای نقب زدن بوده. برای کندن و جابجا کردن برف و برای سقف زدن به تونل موقع استراحت.

من بی دلیل این حرف را نمیزنم.  چند ماهی توی معدن کار کرده ام. چند تا کارگاه لنج سازی هم دیده ام. تخته کشتی و تخته سقف تونل را می توانم از هم تشخیص دهم. سرتان را درد نیاورم. این چند تا داستان کهنه را گفتم که رگ و ریشه دارآباد را بدانید. خوب چایی تان بخورید تا سرد نشده. من هم یک سیگار روشن کنم کمی حوصله ام بیاید سر جایش برای باقی داستان.

ادامه دارد                    

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehdi mousavi

سلام جالب بود شروع خوبی داشت/// مضمونتم خوب بود/// اما در مورد خيلی چيزهای ديگه /// بايد بيشتر بخونمش

بهمن ساکی

سلام استاد /منتظرم دار آباد ادامه و پايان / اما دار آباد آيا آخر دارد ؟

farzad

سلام. منتظر ادامه داستانتان خواهم ماند. با دو شعر در وبلاگ سلاام بی طمع گرگ منتظر نظر شما هستم. کشف معنی يا خلق معنی؟؟

مهدی شجاعی

سلام استاد//دار آباد هم داستانی دارد؟منتظر ادامش هستم

ALi

سلام تار آبادی عزيز: از تار آباد بکو که اهلشی: دارآباد مال مسن تراست که ديدنش يا مونده در راهها که عشق وطن کرفته اونا رو: زت زياد

meysammataji

salam . kare khooby bood vally kamel nabood va man montazere edamash hastam ta bebynam be che shekkly kar myshe.

مهدی شجاعی

سلام استاد بابت لينک ممنونم و باعث افتخار بنده با یک شعر و چند پیشنهاد به روزم

محسن

سلام قاسم جان...جالب بود...خيلي خوبه كه شروع كردي به قصه نوشتن...اميدوارم اين راهو پي بگيري...پيروز باشي.

leila

سلام:داستان خيلی حالبی بود :قلم قوي ای داريد.با آرزوی موفقيت بيشتر.منتطر ادامه داستان حذابتون هستم