صبح يک روز زمستانی را

می توان با چشمت

اگر آرام نشيند برخاست

و به جنگل زد

دنبال شکار

باز هم ميگويم

اگر آن چشم تو آرام نشيند

آرام

ورنه يک صبح زمستانی هم

چشم جادويی تو

می تواند ناگاه

عزم صيادی را

مثل يک صيد بدوزد بر چوب

مثل يک صيد گرفتار

در پای درخت

زمستان ۱۳۸۰

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

اينم شد حکايت همون چيزی که نميدانم چيست. آنچه ازچشم تو تا عمق وجودم جاريست...... زيبا بود

خودم

صيد خواهم بودن .. کوش صيادم اما

elham

سلام. وبلاگت خيلی قشنگه. نوشته هات معرکه س. خودتم باحالی. اما تعبير خوابم اون نيست که تو گفتی. به هر حال بازم سر بزن. مرسی

reza

سلام وب لاگ زيبايی داری آيا مايل به تبادل لينک هستی /تکنيک های کاربردی/موفق باشی .